کلیات,  نقاشی

✴️🗿✴️تاملات هایدگر درباره مرگ

• چون اطلاع از فناپذیری و میرایی در زندگی انسان ها حضوری دائمی دارد؛ هستی انسان را باید «هستی به سوی مرگ» نامید.

• مشخصه هستی انسان، همان متناهی بودن و محدودیتش است و آن عده ای از انسان ها که به این امر توجهی ندارند، در تکاپوی بیهوده خودشان را گرفتار می کنند و در تلاشند تا از امری محتوم بگریزند.

• نمی شود مرگ را آن طور که از گفته های «اپیکور» بر می آید، بی ارتباط با زندگی دانست، بلکه برعکس، فقط زمانی می توانیم وجود و هستی مان را به طور کامل بفهمیم که به متناهی بودنش پی برده باشیم و بدانیم زندگی حرکتی مداوم و همیشگی به سوی مرگ است.

• اگرچه توان غلبه بر فناپذیری مان را نداریم، اما اگر آن را خوب بفهمیم، از یک زندگی خوب یا اصیل، برخوردار خواهیم شد.

• برای این که بتوانیم معنای وجودمان را درک کنیم، باید اول زندگی مان را دوره ای از زمان در فاصله تولد تا مرگ بدانیم و اساسش را زمان‌مند قلمداد کنیم. درک اصیل منوط به این است که خودمان را واحدی در گذشته و حال و آینده بدانیم که هر یک از صورت های زمان اش روی بقیه تاثیر می گذارند.

• میرایی و چشم انتظاری مرگ است که به وجود ما معنا می دهد. تنها در مردن است که می‌توانم تا حدی به یقین بگویم «هستم».

• مرگ، امکان ناممکن بودن هرگونه وجودی است. یک همراه همیشگی شرط همه رویدادهای زندگی است. همیشه از این که مشغول چه کاری هستیم، به منزله یک امکان وجود دارد و سایه مستدام خود را بر سر تمام کارهایمان گسترده است.

• مرگ، نه تنها نقطه پایانی بیرونی است، بلکه از درون هم بر نحوه زندگی ما و طرح ها و گزینه هایی که در برابر ما هستند تاثیر می گذارد.

و اگر مرگ نبود…


هایدگر سه ویژگی را برای مرگ بر می شمارد:

  • مرگ، وجودی ترین تعلق است.

وجودی ترین تعلق، دلالت دارد بر تعلق ذاتی و اساسی مرگ بر هر فرد. این خصوصیت، مرگ را به منزله چیزی که نمی شود از یک فرد مشخص گرفت یا به شخص دیگری دارد برجسته و متمایز می‌کند.

مگر، وجودی ترین تعلق من است، چون اگر یک نفر دیگر هم جانش را فدای من کند، من همچنان باید به نوبه خود بمیرم.

  • مرگ، پیوندشکن است

پیوندشکن بودن، گویای تاثیر جداکننده و منفردسازنده مرگ است. مرگ، هر شخصی را جداگانه از بین دیگران سوا می کند و رابطه اش را از دیگران می گسلد.

مرگ، شخص را از دوستان و اقوام، از روابط با سایر مردم، از حیوانات و چیزها جدا می کند. مرگ، قطع کننده پیوندهاست. ما را از شبکه روابط و معناهایی که سازنده دنیایمان هستند بر می دارد.

  • مرگ، تفوق ناپذیر است.

تفوق ناپذیری، ترکیب است از دو خصوصیت دیگر: قطعیت و نامعینی مرگ. قطعیت مرگ باعث می‌شود سایه تهدیدش همیشه بالای سرمان باشد. نامعین بودنش یعنی این که نمی دانیم زمان مرگ مان چه موقعی است! تا زمانی که وجود دارم مگر همواره جلوتر از من و رسیدنش نامعلوم است.

**برخورد اصیل و غیراصیل با مرگ

اصیل بودن، از مفاهیم بنیادی وجودگرایان است که همه آن ها را از هایدگر آموخته اند و ابعاد آن را گسترش داده اند.

«موجود اصیل با طبیعی، با دیگران و با خودش صداقت دارد. زیرا تصمیم می‌گیرد با دنیا صادقانه رو به رو شوند، بدون این که دنیا را از خود پنهان کند یا خود را از دنیا. صداقت به این معنی است که افراد اصیل، آگاهی بیشتری دارند، زیرا تصمیم گرفته اند چیزی را از خود پنهان نکنند.»

ما به دو راه می توانیم در برابر فناپذیری مان واکنش نشان بدهیم؛ اصیل و غیراصیل.

می توانیم واکنشی اصیل به مرگ را انتخاب کنیم و با علم به متناهی بودن مان زندگی را سپری کنیم. چنین دیدگاهی به ما امکان می دهد به طور اصیل، به وجودمان بپردازیم. چون حالا دیگر با درکی کامل تر، آن را به منزله متناهی می شناسیم و با تقویت فهم مان خود را به منزله طرح ریزی درافکنده و یا زمان بندی متناهی می بینیم.

اصیل بودن، مستلزم «تیزبینی» است؛ یعنی داشتن چشم انداز روشنی از زندگی. برای این که به این تیزبینی دست یابیم و توانایی اصیل بودن را داشته باشیم لازم است مرگ خودمان را درک کنیم. برای این کار باید مرگ در لحظه لحظه زندگی مان حضور داشته باشد.

برخورد غیراصیل با مرگ این است که با نادیده گرفتن آن و سرپوش گذاشتن بر آن، گمان کنیم می‌توان از مرگ گریخت!

*اضطراب مرگ

این که باید مرگ مان را پیش بینی کنیم و با انتخاب یک شیوه اصیل، پیشاپیش نسبت به گریزناپذیری آن آگاه باشیم به این معنا نیست که یک سره ذهن مان را فراگیرد و مشغول خود کند و با اندیشه این که چه زمانی وقت مردن مان می رسد دچار اضطراب شویم. پیش بینی مرگ یعنی زیستن با پذیرش فانی بودن انسان و درک واقعی از میرایی وجودمان. نگرانی و اضطراب سازنده درباره مرگ سکوی پرتابی است به سوی اصالت.

ما در جست و جویمان برای رسیدن به زندگی خوب و مطلوب، یا زندگی اصیل باید از این اضطراب گذر کنیم، چون اضطراب نشانگر آن است که اهمیت مرگ را در قبال زندگی درک کرده ایم.

ما ترجیح می دهیم با مرگ و دلهره ناشی از آن رویارو نشویم، بنابراین شیوه هایی از زندگی را بر می گزینیم که ما را از تصدیق مرگ دور نگهدارند. طوری برای آینده مان طرح و برنامه می ریزیم که انگار نخواهیم مرد. ما مثل دیگر حیواناتی رفتار می کنیم که آگاهی شان از مرگ تنها هنگام مواجهه با تهدیدی قریب الوقوع بروز می یاید. چنان در تکاپوی زندگی هستیم که انگار مرگ برای همسایه است!

ما طوری نسبت به مرگ دیگران واکنش نشان می دهیم که انگار نه واقعیتی مربوط به ماهیت آن ها، بلکه بلایی است که به سرشان آمده است. اگر مرگ را واقعیتی ماهوی ببینیم، خودمان را هم به همین ترتیب فانی خواهیم دید و این چیزی است که تحملش برای بیشتر ما، لااقل در بیشتر اوقات بسیار دشوار است.

و اگر مرگ نبود…

و سرانجام:

هم تراژدی و هم زیبایی زندگی ریشه در مرگ دارد. به علاوه تراژدی مرگ، منشا زیبایی زندگی انسان است.

۲ Comments

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *